X
تبلیغات
آخرین رقص یه برگ
آخرین رقص یه برگ

به وب ادبی دریا و نیلوفر خوش آمدید


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 17:53 توسط نیلوفر و دریا| |

یه سلام عاشقونه

با یه بغض بی بهونه

می نویسم تا بدونی

یاد تو، تو دل می مونه

یادته وقتی می رفتی

دم به دم نگات می كردم

بغض سنگین توی چشمام

گفتی: صبر كن برمی گردم

یادته قسم می خوردیم

عزیزم بی تو میمیرم

اما حالا كه تو نیستی

من با دلتنگی اسیرم

یادمه وقتی می گفتم

به خدا نمیری از یاد

آه سردی می كشیدی!

توی قلبم مثل فریاد

اما حالا كه تو نیستی

حال و روز من خرابه

آخر قصه ی عاشق

اشك و ماتم و سرابه

اما حالا كه می بینم

بی تو دل رنگی نداره

توی آسمون چشمام

غروبا بارون می باره

می دونی طاقت ندارم

با غم و غصه اسیرم

زود بیا كه خیلی تنهام

به خدا بی تو میمیرم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 17:22 توسط نیلوفر و دریا| |

کنــارت هستند..

تا کـــی؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..

از پیشــت میروند یک روز..

کدام روز؟

وقتی کســی جایت آمد..

دوستت دارند..

تا چه موقع؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند..

میگویــند عاشــقت هســتند..

برای همیشه..!

نه......

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود..

و این است بازی

باهــم بودن!!!
 
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 17:17 توسط نیلوفر و دریا| |


دیگر تو با هیچ شعری

تازه نمی­شوی؛

با هیچ کتابی

برنمی­گردی!

حقیقت این است که تو

"برای همیشه"

تمام شده­ای...

و این شعرها

و این محفل­ها،

-که هیچ کدام

شبیه تو نیستند-

مرا به تو نزدیک نمی­کنند؛

...این باران

و آن تابستان،

این پاییز

و مرور آن زمستان،

هیچ کدامشان

این فاصله را پُر نمی­کنند،

تو و آن روزها را

به من بازنمی­گردانند!

این­ها هیچ­کدام

- مثل من-

کاری ازشان برنمی­آید!

تو

"تمام شده­ای"

و من

باید

به دور از هر چه شعر و باران

که عطری از تو داشته باشد،

به دور از هیاهوی هر چه خاطره

از این دست­وپازدن،

آرام بنشینم

و به فراموشی­ات خو کنم... !.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 16:20 توسط نیلوفر و دریا| |

گآهـــے خیآلـ میکـُنَم روی

دَستــِ خُدا مآنده اَم . .

خَسته اش کرَده اَم

خودَش هَم نمـــے دانـَد

بآ مَن چه کُند . . .

.

.

.

دلــ ـــ ــــم

يکــــــ مــــــــزرعــه مـيخـــــواهـ ـد

يکـــــــ تــــــــــــــــــــو

يکـــــــ مـــــــــــــــــــن

و گنـــــــدم زاري طلايـــــــي رنگ

کـه هــوايـش آکنـــده بـا عطــــر نفــ ـــ ــس هـاي تــــــو بـاشـــــــد . . .

.

.

.

.


.

.

.

.

اين عصرهاي سرد زمستانی،


عجـيب بـوي نـفس هـاي تـو را مي دهـد ...!


گـوئـي ... تـو اتـفاق مي افـتي؛


و مـن دچـار مي شـوم ...


تـمام " مــن" دارد "تـــو" مي شـود ... بـاور مـي کنـي؟...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 16:16 توسط نیلوفر و دریا| |

همه چیز را فروخته ام جز صندلی خالی کنار کلبه ام را...

شاید وقتی برگردی خستــــــــــــه باشی

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 10:48 توسط نیلوفر و دریا| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 9:24 توسط نیلوفر و دریا| |

نفس می کشم نبودنت را

نیستی...

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم

 لباس سیاه پوشیده...

 

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه...

به هزار در...

نکند یاد آغوشت بیفتم ...


 
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 20:50 توسط نیلوفر و دریا| |

سفت که میچسبم بهت...

 

دیگه خیالم راحته...

 

حالا...

 

هر کی میخواد جونم رو بگیره...

 

مرا ببــــــــــــوس
نه یک بار که هـــــزار بار …
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیـــــاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان
شـــــرط بسته اند...

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 0:0 توسط نیلوفر و دریا| |

http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/love/1/43.gifhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/love/1/43.gifhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/love/1/43.gifhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/love/1/43.gif
من از عهد آدم تو را دوست دارم
 
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم

به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 15:34 توسط نیلوفر و دریا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



ونوس حشره خوار - آژانس مسافرتی - گویا آی تی - تک تمپ - مطالب جدید - گرافیک - وبلاگ